گفتوگوهای میان رژیم صهیونیستی و دولت لبنان در هفتههای اخیر از اخبار داغ رسانههای جهان بوده است. آمریکاییها که نقش واسطه را در این مذاکرات بازی میکنند، ادعا دارند تلاش آنها در این زمینه با هدف تأمین آنچه امنیت رژیم صهیونیستی مینامند، صورت میگیرد؛ امنیتی که مدعی هستند به دلیل فعالیت جریان مقاومت در لبنان، به خطر افتاده است. این در حالی است که بسیاری از سیاستمداران جهان عرب، همسو با خواست آمریکا و بیتوجه به پیشینه رژیم صهیونیستی در هجوم به سرزمینهای اطرافش، چنین اقدامی را مثبت تلقی میکنند و در اظهارنظرهایی سخیف به محکومیت جریان مقاومت میپردازند و آن را مانع ایجاد صلح و آرامش در منطقه معرفی میکنند.
رژیم اشغالگر قدس، طی ۷۸ سال گذشته، با تمام همسایگان و برخی کشورهای غیرهمجوار خود وارد جنگهای خونین شده است؛ این رویکرد، از منظر تاریخی، ریشه در بحران مشروعیتی دارد که صهیونیستها هیچگاه قادر به پنهان کردن آن نشدند. امروزه هیچ عقل سلیمی در غاصب بودن رژیم صهیونیستی تردید نمیکند.
این غصب آشکار، البته براساس هنجارها و الگوهای اروپایی قرن نوزدهم میلادی انجام گرفت که مبتنی بر رویکردها و اندیشههای صددرصد استعماری بود. تئودور هرتزل، نویسنده کتاب «ملت یهود» و بنیانگذار «صهیونیسم سیاسی»، برای تأیید طرح ایجاد دولت جعلی یهود، نه به سراغ خاخامهای یهودی رفت و نه انتخابات و همهپرسی در میان اقلیتهای یهودی کشورهای جهان (موسوم به دیاسپورا) برگزار کرد، او هر آنچه را در ذهن داشت، برای «سیسیل رودز» معمار استعمار انگلیس در قاره آفریقا نوشت و ارسال کرد و در نامهای مفصل به وی، دلیل این اقدام را «کاملاً استعماری بودن طرح» خود دانست.
بنابراین، پیدایش رژیم صهیونیستی، عملاً بر بستر اندیشههای استعماری رقم خورد و به همین دلیل، در ایدئولوژی سیاسی صهیونیستها چیزی به نام پاسخگویی به دلیل تجاوز، غارت، کشتار و اشغال نسبت به دیگر اقوام وجود ندارد. رژیم صهیونیستی برای خود مرز جغرافیایی تعریف نکرده و فاقد قانون اساسی است! صهیونیستها – بدون تردید – چیزی را که بتوانند با جنگ بدست بیاورند، با مذاکره مطالبه نمیکنند. آنها نشان دادهاند گزینه نخستشان برای حل مسائل پیشرو، همواره جنگ و کشتار بوده است.
«سودای تسخیر» سرزمینهای غرب آسیا، در چارچوب نظریه صهیونی «نیل تا فرات»، بیش از آنکه آرمانی اعتقادی باشد، آرزویی استعماری است و این موضوع را میتوان با اندک مطالعهای در تاریخ دریافت. حال و در شرایط فعلی، چه اتفاقی رخ داده که رژیم به مذاکره با دولت لبنان روی خوش نشان داده است؟ آیا تلآویو قصد دارد در دیدگاههای استعماری خود تغییر اساسی ایجاد کند؟ آیا میخواهد گزینه جنگ را از ردیف نخست به ردیف دوم اولویتهایش انتقال دهد؟ صرفنظر از اینکه دولت لبنان از چه جناحی است و چه رویکردی نسبت به مقاومت دارد و ارتباطش را با غرب چگونه تعریف میکند، باید به اتفاقی که در حال افتادن است، نگاهی دقیق انداخت؛ نگاهی مبتنی بر تاریخ و روند حوادث که رژیم صهیونیستی را ناچار به گذر – هر چند موقت – از اولویت نخست و استفاده ابزاری از اولویت دوم کرده است. درک این موضوع زمانی ممکن است که شناخت لازم تاریخی را داشته باشیم.
پیشینه هجوم به لبنان
رژیم صهیونیستی پس از تأسیس در ماه می سال ۱۹۴۸ میلادی، مرزهای حکومت جعلی خود را تا جایی اعلام کرد که پای سربازانش به آن میرسد! معنای این ادعا که از سوی سران رژیم مانند «بنگوریون»، «گلدا مایر» و «موشه دایان» تکرار میشد، اشتهای فراوان به غصب سرزمینها و تداوم و توسعه اشغالگری استعمارگرانه و همهجانبه بود.
لبنان، سرزمین طائفهها، کشوری که ساختار سیاسی بحثبرانگیزش توسط استعمار فرانسه پایهگذاری شد و بر اساس آن، ریاستجمهوری و ارتش که تحت مدیریت مسیحیان مارونی و نخستوزیری و دولت تحت مدیریت اقلیت اهلسنت قرار داشت و ریاست مجلس نیز، متعلق به شیعیان (بالاترین درصد جمعیتی لبنان) بود، میتوانست لقمه چرب و آمادهای برای ارتش گرسنه و وحشی رژیم صهیونیستی باشد.
آنها سودای تسخیر لبنان و رژه در خیابانهای بیروت را در سر داشتند؛ یک نگاه هیجانی و هیستریک به مقوله چندشآور نژادپرستی که در آن میلیتاریسم در اوج خودش قرار داشت.
بهانه این هجوم که اوایل دهه۱۹۸۰ میلادی آغاز شد، استقرار آوارگان فلسطینی در مناطق جنوبی لبنان بود.
پیش از آن، ساختار لرزان فضای سیاسی لبنان، جنگی داخلی را میان طوائف رقم زده بود که با وجود تلاشهای مجدّانه بزرگانی نظیر امام موسی صدر، هرگز به پایان نرسید و همچون استخوان لای زخم باقی ماند.
صهیونیستها نام عملیاتی را که برای تسخیر لبنان آغاز کردند، «صلح برای جلیله» گذاشته بودند! تلآویو در ژوئن۱۹۸۲ میلادی هم، مسئله امنیت را علت تهاجم خود مطرح میکرد. صهیونیستها مدعی بودند «ساف» (سازمان آزادیبخش فلسطین) سفیر آنها را در لندن ترور کرده است و به همین دلیل، باید نیروهایش را از جنوب لبنان خارج کند. اما بخش عمدهای از ساکنان این منطقه، اصولاً ارتباطی با ساف نداشتند.
جمعیت عمده در جنوب لبنان، شامل شیعیان لبنانی و آوارگان فلسطینی (عموماً زن، کودک و سالخورده) میشد. اشغال جنوب لبنان و رسیدن پای نظامیان صهیونیست به حومه شهر بیروت، وضعیت را بغرنج کرد.
این آغاز اشغالی ۱۷ ساله بود که با قربانی کردن صدها انسان بیگناه در اردوگاههای صبرا و شتیلا آغاز شد؛ کشتارهای وحشیانهای که با هدایت سرهنگ آریل شارون (نخستوزیر بعدی رژیم صهیونیستی و همحزبی نتانیاهو) و توسط شبهنظامیان وابسته به تلآویو، «فالانژها» به انجام رسید و انتشار تصاویر آن، دنیا را تکان داد. رژیم صهیونیستی به بهانه حفظ امنیت خود، ادعای ایجاد منطقه حائل در جنوب لبنان را مطرح کرد و به این ترتیب، این ناحیه را مانند بلندیهای جولان در جنوب غربی سوریه، تحت سیطره خود گرفت. به این ترتیب دورانی شروع شد که در آن، صهیونیستها، مطابق با اصلی که درباره آن صحبت کردیم، ابداً تمایلی به مذاکره و گفتوگو برای حل اختلافات نداشتند.
در همان حال، نزاعهای طایفهای در لبنان هم شدت یافت و کشور در پرتگاه سقوط قرار گرفت. گزارشهای متعددی درباره نقش رژیم صهیونیستی در دامن زدن به این بحرانها وجود دارد که برخی از آنها رسانهای شدهاند.
نیویورک تایمز در همان ابتدای هجوم رژیم به جنوب لبنان، گزارش مفصلی منتشر کرد و از حمایت اطلاعاتی و تسلیحاتی صهیونیستها از گروه «کتائب» (فالانژها) پرده برداشت. با این حال، تلآویو به این افشاگریها وقعی نمیگذاشت، چون خود را قدرتمند میدانست و در ضمن مطمئن بود که این روایتها تأثیری بر حمایت آمریکا و اروپا از رژیم صهیونیستی ندارد. اواخر دهه ۱۹۷۰ میلادی، صهیونیستها با تشکیل «ارتش جنوب لبنان» به فرماندهی «سعد حداد» و بعدها «آنتوان لحد»، درواقع ارتشی نیابتی به وجود آوردند که به جای نظامیان صهیونیست، دست به کشتار میزد.
در تمام این مدت، تلاشهای برخی محافل بینالمللی راه به جایی نبرد و آمریکاییها نیز، حدود ۲۰ بار از حق وتو خود برای صدور قطعنامه علیه رژیم اشغالگر قدس در شورای امنیت استفاده کردند تا اصولاً رفتارهای وحشیانه و استعمارگرانه رژیم، حتی قابلیت تحت تعقیب قرار گرفتن صوری را هم نداشته باشد.
شکلگیری مقاومت و به میدان آمدن حزبالله
با این حال، بعد از سال۱۹۸۵ میلادی، اتفاق مهمی در لبنان افتاد و آن، تأسیس و توسعه جبهه مقاومت با محوریت «حزبالله» بود.
صهیونیستها کوشیدند در همان ابتدای کار، این گروه مبارز را با ترور رهبرانش زمینگیر کنند؛ «شیخ راغب حرب» کمی پیش از آغاز سال۱۹۸۵ میلادی ترور شد و هفت سال بعد، بالگردهای ارتش رژیم صهیونیستی «سیدعباس موسوی» و خانوادهاش را با شلیک راکت به خودرو شخصی آنها، به شهادت رساندند.
اما این ترورها موجب توقف توسعه حزبالله و نقش آن در موازنه قدرت جنوب لبنان نشد؛ حضور افراد مؤثری مانند سیدحسن نصرالله و عماد مغنیه بهتدریج حزبالله را به بازیگر اصلی در جنوب لبنان تبدیل کرد و هزینه حفظ مناطق اشغالی را برای رژیم صهیونیستی بسیار بالا برد. طولی نکشید که حزبالله از موقعیت دفاعی خارج شد و به فاز حمله برای اخراج اشغالگران رو آورد. برای نخستینبار اهدافی در داخل سرزمینهای اشغالی مورد حمله مقاومت قرار گرفت و سایه وحشت بر سر صهیونیستها مستولی شد.
رژیم کوشید با اجرای برخی عملیاتهای برقآسا و به شدت خشن، خود را از زیر بار سنگین حملات حزبالله و به ویژه آثار روانی ناشی از آن در میان شهرکنشینان صهیونیست خارج کند. عملیات موسوم به «تسویه حساب» در۱۹۹۳ میلادی و پس از آن، عملیات گسترده «خوشههای خشم» در آوریل۱۹۹۶ میلادی، با همین هدف طراحی و اجرا شد.
در عملیات «خوشههای خشم» صهیونیستها وحشیگری عریانی را به نمایش گذاشتند؛ مقر سازمان ملل در روستای «قانا» هدف حمله توپخانهای رژیم صهیونیستی قرار گرفت و ۱۰۶ غیر نظامی، عمدتاً کودک، به طرز فجیعی قتلعام شدند.
این رویکرد نشان داد صهیونیستها حتی در شرایطی که تحت فشار ناشی از عملیاتهای چریکی و گسترده حزبالله هستند، از «کشتار وحشیانه» به عنوان نخستین گزینه برای رسیدن به خواسته خودشان استفاده میکنند.
با این حال، تداوم مقاومت، هزینه بلندپروازیهای تلآویو را بالاتر برد و موجب شد نیروهای نظامی این رژیم در ماه می سال۲۰۰۰ میلادی، به صورت یکجانبه از جنوب لبنان عقبنشینی کنند و یک اشغالگری ۱۷ ساله به پایان برسد. اما با وجود این اقدام، نه مسئله اسرا و زندانیان لبنانی و فلسطینی حل شد و نه صهیونیستها برای عدم تعرض به لبنان، تضمین مناسبی دادند.
از سوی دیگر، موضوع عقبنشینی از جنوب لبنان، نخستین شکست سنگین رژیم صهیونیستی در تاریخ کوتاه حکومت غاصبانهاش بود و هیمنه رژیم را نه فقط در جهان اسلام، بلکه در میان شهروندانش هم شکست.
به همین دلیل، رژیم صهیونیستی در ژوئیه سال ۲۰۰۶ میلادی، به بهانه اسارت دو سرباز صهیونیست که وارد اراضی جنوب لبنان شده بودند، نبردی موسوم به «جنگ ۳۴ روزه» را آغاز کرد. نبردی که در آن، رژیم برای نخستینبار، تلفات سنگینی را متحمل و ناچار شد به آتشبس مطرح شده در قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امنیت سازمان ملل متحد روی خوش نشان دهد.
درواقع آنچه رژیم صهیونیستی را به چرخش در برابر لبنان و تن دادن به رویکردهای دیپلماتیک برای خاتمه جنگ وادار کرد، چیزی جز قدرت مقاومت و پایداری حزبالله نبود.
غلبه بر استعمارگری
از منظر تاریخی، این یک پیروزی راهبردی در برابر استعمارگران محسوب میشد. در دهههای بعد نیز، لبنان بارها شاهد هجوم نیروهای نظامی رژیم صهیونیستی و تلاشهای اطلاعاتی برای بر هم زدن امنیت سیاسی و اجتماعی کشور – با اتکا به نقاط ضعف تنوع گروههای قومی – بود.
با این حال، رژیم صهیونیستی دیگر مانند سالهای نخست، قادر به توسعه میدانی استعمارگری خود نیست، اما نباید این رویکرد را به معنای کنار گذاشتن رویه یا تغییر آن تلقی کنیم.
تلآویو همچنان به این اصل مهم پایبند است که حمله نظامی و وحشیگری، بهترین گزینه برای رسیدن به اهداف مورد نظر محسوب میشود؛ رژیم صهیونیستی همچنان فاقد مرز بینالمللی مورد تأیید سرکردگان این حکومت جعلی است، آنها همچنان به دنبال فرصتی برای رسیدن به اهداف منطقهای خود از طریق هجوم و تحرکات نظامی هستند. ماجرای حمله به جنوب غربی سوریه (پس از سقوط بشار اسد) به بهانه حمایت از اقلیت دروزی و نیز حمله به لبنان و شهید کردن رهبر بزرگ حزبالله، شهید سیدحسن نصرالله، با چنین نگاه و رویکردی سازماندهی و اجرا شد.
نکته پایانی
در چنین شرایطی، پذیرش این موضوع که گفتوگوهای صلح میان لبنان و رژیم صهیونیستی با پادرمیانی آمریکا بتواند آرامش را به مرزهای جنوبی لبنان بازگرداند و پایداری خوبی داشته باشد، یک تصور عبث است. صهیونیستها به طور کلی عادت ندارند به قوانین و قراردادهای بینالمللی پایبند باشند.
بنگوریون در دوران ترکتازی ارتش صهیونیستی در کشورهای همسایه، مانند اردن، سوریه، مصر و لبنان، مدعی بود قراردادهای بینالمللی کاغذپارهای بیش نیستند و تضمینی برای انجام آنها وجود ندارد. اینکه امروز تلآویو موقتاً سودای تسخیر لبنان را کنار گذاشته و به مسئله «تضمین امنیت» خود توجه نشان میدهد، فقط تاکتیک روزهای دشوار است؛ نوعی روش برای مهار مقاومت در درون مرزهای لبنان، با اتکا به دولت غربگرای مستقر در بیروت. تجربهای که پیشتر در جریان اشغال جنوب هم، به نوعی دیگر، توسط رژیم اشغالگر قدس به مرحله اجرا درآمد.





نظر شما